Header image
بیمه عمر، بیمه عمر چیست، مزایای بیمه عمر، بهترین بیمه عمر، بیمه عمر پاسارگاد، خرید بیمه عمر، مشاوره خرید بیمه عمر، مشاوره اینترنتی خرید بیمه عمر، بیمه عمر پاسارگاد، جدول محاسبه بیمه عمر، جدول فروش بیمه عمر، محاسبه بیمه عمر، بیمه عمر چیست

بیمه عمر، پایانی برای تلخی های بی پایان

فوریه 3, 2020بیمه عمر به زبان ساده

اواخرآذرماه سال ۱۳۹۶ بود. هوا دیگر کاملاً سرد شده بود و بوی زمستان به مشام می‌رسید. در ایستگاه اتوبوس بع انتظار نشسته بودم و به درخت‌هایی که تقریباً لُختِ لُخت شده بودند، خیره شده بودم. با خود فکر می‌کردم ای کاش آدم‌ها هم وقتی به سن پیری میرسیدند مانند درخت‌ها که در بهار دوباره جوان میشوند و زندگی را از سر میگیرند، میتوانستند به کودکی برگردند و با کوله باری از تجربه‌های خوب زندگی را از نو شروع کنند. بی شک این بار اشتباهات گذشته را تکرار نمی‌کردند و زندگی بسیار بهتری را سپری می‌کردند… نفس عمیقی کشیدم. واقعیت این بود که آدم‌ها فقط یک بار به دنیا می‌آیند و یک بار نیز فرصت زندگی کردن دارند. زمانی که به سن پیری برسند، دیگر برگشتی وجود ندارد. اگر تصمیم اشتباهی در این مسیر گرفته باشند، حتماً دامنگیر ایشان خواهد شد و اگر هم اقدامات درستی کرده باشند، بی شک تأثیرات مثبت آن را مشاهده خواهند کرد… ناخودآگاه زیرلب زمزمه کردم… بیمه عمر … یکی از تصمیمات درستی که در جوانی می‌تواند به درستی اتخار شود و آینده بهتری را برای انسان رقم بزند، بیمه عمر است.

مثل همیشه غرور وصف ناپذیری سرتاپای وجودم را فراگرفت. من فردی بودم که به افراد زیادی کمک کرده بودم تا بتوانند تصمیم درستی در زندگی بگیرند و برای خود بیمه عمر تهیه کنند و به واسطه آن هم زندگی را با آرامش سپری کنند و هم روزگار سالخوردگی و پیری را بدون دغدغه بگذرانند. من نماینده بیمه بودم و وظیفه داشتم که فرهنگ بیمه و به ویژه بیمه عمر را در جامعه و در میان مردمی‌که از ارزش‌ها و مزایای آن بی اطلاع بودند یا اطلاعات اندکی داشتند، گسترش دهم.

در همین افکار غوطه ور بودم که اتوبوس از راه رسید و من در میان جمعیت داخل اتوبوس قرار گرفتم. هنوز به طور کامل جابجا نشده بودم که زنگ گوشی تلفن همراهم به صدا درآمد. با زحمت گوشی را از داخل کیفم پیدا کردم و پاسخ دادم:

  • بله بفرمایید…
  • سلام دختردایی جان…
  • جانم دخترعمه. سلام. خوبی عزیزم؟
  • قربونت برم… دستم به دامنت دختردایی.
  • چی شده عزیزم چرا اینقدر نگرانی؟
  • مهدی… حالش خیلی بده… دنبال یه آمپول می‌گردیم که پیدا نمیشه …حتماً باید پیداش کنیم وگرنه…

بغض راه گلویش را گرفته بود و دیگه نمیتوانست ادامه دهد. به فاصله چند ثانیه چشم‌های من نیز پر اشک شد. سعی کردم خود را کنترل کنم . صدایم را صاف کردم و گفتم:

  • خدا نکنه عزیزم. نگران نباش. اسم آمپول رو بگو. عکسش رو اگر داری برام بفرست. پیداش می‌کنیم.
  • توروخدا هرکاری میتونی بکن…
  • چشم عزیزم …اسمش رو بگو…

مهدی پسرِ عمه من بود که تقریباً هم سن و سال بودیم. از کودکی خاطرات زیادی با هم داشتیم و متاسفانه از دو سال قبل دچار سرطان شده و تحت مداوا و شیمی‌درمانی قرار گرفته بود، اما ظاهراً درمان نتیجه نداده و روز به روز حال او وخیم تر می‌شد. پزشک‌ها از چند ماه قبل او را جواب کرده بودند اما خانواده عمه ام دست از تلاش برای به دست آوردن سلامتی او برنداشته بودند… کاش این همه تلاش نتیجه دهد و سلامتی از دست رفته به او بازگردد… این فکری بود که همراه یک نفس عمیق از ذهنم عبور کرد.

ظرف دو تا سه ساعت بعد با تمام دوستان و افرادی که ارتباطی با داروخانه و بیمارستان داشتند، تماس گرفتم و مشخصات آمپول را به آن‌ها دادم که در صورت امکان تهیه کنند، اما هیچ کدام پاسخ امیدوارکننده ای ندادند. تا عصر آن روز پیگیر همین موضوع بودم و دائماً چهره ضعیف و درد کشیده پسرعمه ام را به خاطر می‌آوردم که که ازمن کمک می‌خواست و من هر بار از این که نمیتوانستم کاری برایش انجام دهم شرمنده می‌شدم و اشک چشمهایم را پر می‌کرد.

حدود ساعت پنج غروب بود و کم کم آماده رفتن به خانه می‌شدم… دلهره و استرس و اضطرابی که از صبح در دلم به پا شده بود، اجازه نمی‌داد به دختر عمه ام زنگ بزنم و حال مهدی را بپرسم. از طرفی خجالت می‌کشیدم که به آنها بگویم نتوانسته ام آمپول را پیدا کنم و شاید اصلاً این آمپول پیدا نشود. حتما خانواده عمه ام منتظرتماس من بودند. دنبال بهانه ای می‌گشتم که تماس بگیرم و از حال پسر عمه ام با خبر شوم. در همین افکار و نگرانی‌ها پرسه می‌زدم که تلفن همراهم به صدا درآمد. بدون لحظه ای مکث گوشی را برداشتم. یکی ازهمکارانم که برادرش پزشک بود و به او نیز سفارش آمپول را کرده بودم پشت خط بود.

  • الو
  • سلام خانم نجفی
  • سلام حالتون خوبه؟ چه خبر؟
  • خوشبختانه آمپول رو براتون پیدا کردیم . فقط آدرس بدید که هرچه سریعتر برسونم به دستشون.

آنقدر خوشحال شده بودم که تقریبا با فریاد گفتم : مرسی… مرسی… الآن آدرس رو براتون میفرستم . اجازه بدید باید باهاشون تماس بگیرم…

بدون خداحافظی تلفن را قطع کردم و بلافاصله شماره دخترعمه ام را گرفتم.

  • الو…
  • الو… سلام… کجایی؟… آمپولو پیدا کرد… خیلی سریع آدرس رو بگو تا بفرستم… الو… الو… چرا جواب نمیدی زود باش … الو…

صدای غمگین وبغض آلود دختر عمه ام از پشت خط به گوش رسید: مهدی تموم کرد…

دیگر فقط صدای گریه به گوش می‌رسید و هیچ صحبتی رد وبدل نمی‌شد…

گوشی تلفن همراه در دستم بود و خشکم زده بود. نمیدانستم چه باید بگویم… چرا؟… مهدی هنوز خیلی جوان بود. مگر میشود؟ یعنی همه چیز تمام شد؟ آن همه برنامه‌ها و آرزوها… آن همه نقشه‌ها که برای خودش و همسر و فرزندش کشیده بود، نقشِ بر آب شد؟ حالا چه وقت رفتن بود؟ همسرو فرزندش از این پس چه کاری میتوانند انجام دهند؟ چگونه با نبود او کنار خواهند آمد؟ زندگی آنها چگونه خواهد گذشت؟

هزاران فکر در سرم رفت و امد می‌کرد. بی اختیار کیفم را برداشتم و از دفتر خارج شدم. همکاران با تعجب نگاهم میکردند و علت را جویا می‌شدند. هیچ پاسخی نمیتوانستم بدهم و فقط اشک می‌ریختم و اشک می‌ریختم. فاصله نسبتاً طولانی بین دفتر تا خانه را پیاده طی کردم . هوا کاملاً تاریک شده بود و نم نم باران می‌بارید. صورتم کاملاً  از اشک خیس شده بود و باعث می‌شد که سرمای هوا را بیشتر احساس کنم.

چرا نتوانستم هیچ کاری برایش انجام دهم؟ افسوس که از دست رفت. من کوتاهی نکرده بودم. هیچ کس کوتاهی نکرده بود ولی موضوع این بود که بیماری که گریبانگیر مهدی شده بود، بسیار سخت و صعب العلاج بود. حتی اگر آن آمپول لعنتی هم زودتر پیدا می‌شد، شاید فقط مدت کوتاهی میتوانست مهدی را نگه دارد. من برای زنده نگه داشتن او نتوانستم کاری انجام دهم و حقیقت این است که ازدست من و دیگران کاری برنمی‌آمد اما سال‌ها پیش به عنوان نماینده بیمه آگاهی و اطلاعات کافی نسبت به بیمه عمر و تامین آتیه به مهدی داده بودم و او نیز با رضایت کامل این بیمه نامه را خریداری کرده بود. هم برای خودش و هم برای همسر و فرزندش.

سال گذشته بابت بیماری سرطان که در بیمه عمر پوشش دارد، حدود دوازده میلیون تومان غرامت دریافت کرده بود و بابت بستری در بیمارستان نیز از پوشش درمان تکمیلی که روی بیمه عمر هدیه گرفته بود، حدود چهار میلیون تومان هزینه بستری جبران شده بود و اکنون که که متأسفانه تلاش‌ها به نتیجه نرسیده و مهدی فوت کرده بود، غرامت فوت به خانواده ش پرداخت میشد. رقمی‌حدود چهل و پنج میلیون تومان میتوانستم از شرکت بیمه برای ایشان دریافت کنم. ضمن اینکه تمام حق بیمه‌هایی که در چند سال گذشته پرداخت کرده بودند، نیز به همراه سود تضمین شده و سود مشارکت به خانواده او پرداخت می‌شد.

همان طور که به آسمان تیره نگاه می‌کردم و می‌رفتم متوجه شدم که دیگر خبری از اشک روی صورتم نیست. انگار فکر اینکه مهدی بیمه عمر داشته و الان خانواده وی در نبود او مشکلات کمتری دارند، خیالم را تا اندازه زیادی آسوده کرده بود و اشکهایم بند آمده بودند.

من نماینده بیمه هستم. من نمیتوانم جلوی بی سرپرست شدن خانواده‌ها را بگیرم اما میتوانم از درد و رنج افراد پس از فوت عزیزانشان کم کنم. من نمیتوانم جلوی یتیم شدن بچه‌ها را بگیرم اما میتوانم با آگاهی دادن به افراد و تشویق آن‌ها به خرید بیمه عمر دست نوازشی را دائماً روی سر این بچه‌ها داشته باشم.

مرگ نیز مانند زندگی یک قانون طبیعی و قطعی است، اما کاش انسانها برای این قانون طبیعی که زمان آن نیز کاملاً نامعلوم است فکری کنند و برای بازمانده‌هایشان پس از مرگ خود تدبیری بیاندیشند.


پست های مرتبط

تهعدات بیمه عمر
جدول محاسبات یا جدول تعهدات بیمه عمر؟

آگوست 19, 20200پسندیدنبیمه عمر

یکی از ویژگیهای بیمه عمر امکان آگاهی متقاضی بیمه عمر از جزئیات آن، پیش از صدور بیمه است. این امکان از طریق جدول محاسبات یا جدول تعهدات بیمه عمر میسر می‌شود. در این مطلب قصد داریم به بررسی جدول محاسبات یا جدول پیشبینی تعهدات بیمه عمر بپردازیم.

ادامه مطلب
بیمه عمر و تامین آتیه
بیمه عمر انفرادی؛ از صفر تا صد

آگوست 5, 20200پسندیدنبیمه عمر

بیمه عمر، انواع مختلفی دارد. تقسیم بندی بیمه عمر به بیمه عمر انفرادی و بیمه عمر گروهی، یکی از تقسیم بندی‌های بیمه عمر است. این انواع شامل بیمه عمر آنلاین و غیر آنلاین نیز می‌شود. در این مطلب قصد داریم به معرفی انواع بیمه عمر انفرادی بپردازیم.

ادامه مطلب

یک نظر ارسال کنید

ایمیل شما نزد ما امن می ماند